تبليغاتX
بعضی گلایه ها را بر باد می نویسند!

 

سلام ايندفه خيلي زود اومدم دستام  پره به دلايلي ازاين به بعد زود به زود به روز ميشم،

يه وقت خسه نشن؟بهش بگو!!!!

(غزل)                      

انگارپراز بهار شد آبادي، انگار به اين منطقه عيد آوردند

باران دل ترسوي مرا روشن كن، گمنام تر از هرچه شهيد آوردند

انگار شب ازخانه اين مردم رفت، امروزدل عجيب اين آدمها

خالي شده بود از پر پروازولي، يك سوژه بسيار جديد آوردند!

فرياد زدند وروي دوشش بردندگفتند غريبي ي ترا مي فهميم

احساس نكن غريب هستي آقا،جان تو براي ما اميد آوردند

احساس قشنگ بوم نقاشي كو؟ فرياد بزن مداد رنگيها را

يك لحظه فقط آبي آبي آبي، يك فصل فقط دل سپيد آوردند

احساس بيا، بيا وهمراهي كن، احساس، بگو كدامشان را بكشم

اين راكه به شوق شعراوآمده است،اورا كه پرازهرچه كشيد آوردند

اسپند بيار آي زن آبادي  من بعدبرادرعزيزي داري

شيون بكش اي واي شهيد، آي شهيد، آي شهيد... آوردند

        


                                        (غزل مثنوی)                                                                      

كاغذ كه  برميداري از خودكار مي افتد

قالي يِ  شعري ،بيهوا  بردار مي افتد

دنبال نقشي تازه مي گردد ،كمد، انبار ؟

قابي فديمي  از تو بر ديوار  مي افتد

تصميم يك تصوير بكري از تو را دارد

تامي رود سمتت قلم ، ازكار مي افتد

شايد كه شاعر فن نقاشي بلد؟...نه، نه هست

شايد كه دارد  اتفاق  اين بار مي افتد

عكس رئال از مادري را دل ورق زد هي

در يك پلان از زندگي در سخت دشوارش!

برپاي فرزندي خميده سر به بالا داشت

پوتين جنگي واكس ميزد سرو رعنارا

اين چا چرابازي درآوردي قوافي را؟

بگذاربر گردم عقب اينبارميافتد:

يك اتفاقي تازه، نه

                                                           ! هی »                   

                                                        من                                     

                              نميتونم »

درسرنوشتم مادري هربارمي افتد

احساس هي در ميزند نقاش شاعرهم

درفكراو، سرگيچه ، دا دا دار مي افتد

روي سر دردي كه، كه، كه حالا بيشتردارم!

من از خدايي تازگي در خود خبر دارم

من پوكه را من پوكه راپوكم كه برگردي

كو كو ببين كوكو بگو كوكم كه بر گردي

من با سكوتي كهنه  اماپا به زا هستم

اين شعرراهر لحلظه درشكلي رهاهستم

شلوار شعر كودكي هارااتو كردي

سوزن گرفتي زخم بابا را رفو كردي

مادر تورا در شال كفتر ها بزرگت كرد

غيرت به جرم بيقراري سهم گرگت كرد

اصلا چرارفتي كه حالا اينچنين باشد ؟

بين دل ما مانده ها ديوار چين باشد

ما ازشما ،مااز خدا ،از عيد برگشتيم

ما از قشنگيها ي يك خورشيد بر گشتيم

***********

حالا برو بگذار من آسوده تر باشم

يك شاعر نقاش گيج ودربه در باشم

حالا برو اين ماجرا بد شيميايي شد

قاب قديمي توحالا موميايي شد

*********

كاغذ تمنا كرده از خودكار مي افتد

قالي شعري بي هوا بر دار مي افتد

 

 

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 11:48 بعد از ظهر |
وحالایک غزل تنوری،یه وقت نسوزی؟ 

                    

شاید که یادهق هق تان باشد،من قهرمان شهر شما بودم

یک چند سطرشعر  پریشان را ورد زبان شهر شما بودم

شاید که یادهق هق تان باشد،جای کلاغ قصه  کبوتر، پر!

وقتی که حرف حرف پریدن بود پُر در دهان شهر شما بودم

وقتی که گرگ گرگ مدرنیته دنبال لاشه های غزل میگشت

من خون سبزشاعر شعری را در استخوان شهر شما بودم

پاییززرد گر چه خطوطی هم درگیسوان شادیم کرده

آنوقتهای شرجی شاعرها،مازندران شهر شما بودم

بن بست روبه راه درستی نیست، من بوی واقعه میبینم

تاآسمان هفتم بیداری، درنردبان شهر شما بودم

آقا! نداری  من در خودرا وقتی  مطالعه  میکردی

درپانویس نامه ندیدی که جزءزنان شهرشما بودم؟

شاعرکه اهل شعرفروشی نیست ،این قصه هاکه نازخریدن داشت!

من ،(خانم فهیمه محمودی )درداستان شهرشما، بودم؟

سخت است خانه سهم خودت باشد، اما تو ...بگذرم خیالی نیست

آقای خوب قصه ،خدا حافظ، من میهمان شهرشما بودم

(غزل وغزل مثنوی درادامه همین پست)

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 10:7 بعد از ظهر |
 

من ميوه ي سبزو زخمي وكال شما

هر قدرغزل سروده ام مال شما

گفتم كه به ديدار شما مي آيم

حال آمده ام سلام! احوال شما

بعداز مدتها دوباره خيال سرك كشيدن به دنياي مجازي اين صفحه به سرم زد، كه هم سلامي دوباره داشته باشم به همه ي دوستاني كه اظهار لطف بسياري داشتن براي بروز شدنم، هم ازنظرات عزيزان درباره غزل زيرآگاه شوم.

 

 

من خيره روي عقربه هايي كه نيستي

مي پرسم ازخودم كه كجايي؟ كه نيستي؟

يك ذره روي عاشقي من حساب كن

پلكي بهم بزن به فضايي كه نيستي

دارد دوباره مي كشد آخر، قبول كن

سلولهاي سم هوايي كه نيستي

بعدش اتاق جسم مرا در مراسمي

تحويل مي دهد به شمايي كه نيستي

بعدش اتاق روي تنم گريه مي كند

هي زجه مي كشد كه كجايي؟، كه نيستي؟

اما نه مثل اينكه نفس ميكشم هنوز

اما تو فكر اينكه بيايي، كه نيستي

هرهفته مي رود، سر ماهي كه نيستي

من سالهاست خيره به راهي كه نيستي

شاتوتهاي روي لبم را چه كرده ام

حتا به فرض اينكه بخاهي كه نيستي

ازنردبان حوصله بالا نمي روم

از نردبان حوصله گاهي كه نيستي

يوسف درون پيرهنم جاگذاشتي ...

 

 

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |
 

درست یادم نیست دختری که زائیدم اصلا شبیه من نبود پشت شیشه برف میبارید من گر گرفته بودم .

نه نحس نبود ، از سیزده گذشت و اذر چهارده بار دخترم را تبریک گفت.من روی بال کدامین فرشته خوابیدم

الو ........ خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من بعد از مدتها امروز سه شنبه  سوم بهمن ماه  سال هزار سیصد و هشتاد و پنج دوباره  امدم که بگویم هنوز زنده ام ، هنوز امید در من نمرده و هنوز دوستتان دارم...

 در این روزهای آتش و خون با یک شعر عاشورایی به روزم .

 

ظهر است و بی بهانه دلش شور میزند

اما چه عاشقانه دلش شور   میزند

هی سعی میکند که  نبیند   رقیه را

دریای  بی کرانه  دلش  شور  میزند

عباس بر نگشته عطش سر به زیر نیست

مشکی به روی شانه دلش شور میزند

گهواره روی دست زمین باد کرده است

ام  البنین  خانه  دلش  شور  میزند

از خیمه های  رو  به  تماشای  آفتاب

شب میکشد زبانه دلش شور میزند

از او  نپرس  بعد  برادر  چه  میکنی؟

وقتی که خواهرانه دلش شور میزند

در او دلی ست از دل من ذوالجناح تر

با  رقص  تازیانه  دلش  شور  میزند

چندین شب است ذهن پر آشوب نیزه ای

با   اولین   نشانه   دلش  شور  میزند

حالا هزار و سیصد و اندی گذشته است

حالا غزل غزل تانه دلش شور  میزند.

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 8:4 بعد از ظهر |

 " ؟!"

پرونده آماده اما...این  دفعه  ضامن ندارد

قدری بیا این طرف تر این خانه خا ئن ندارد

  گرگ  آمده بره ها را با حوصله  سر   بریده

این گرگ باید بمیرد اما و لاکن ندارد

شهر از گل و بوسه خالی انگار پروانه مرده

گلدسته های حوالی گویا موذن ندارد

آدم نمی گوید آدم...می ترسد از آبرویش

بیچاره  حوای  قصه یک  راه  ممکن   ندارد

رفتم بگویم که : "آقا.. آقا دلم را..."نگفتم!!

گفتی که :"یک جمله گفتن اینقدر من من ندارد!!"

آهوی چشمانم امشب قصد حرم کرده آقا!

حالا بیا مهربانم! امضا کن این برگه هارا

پرونده آماده کرده.....دریاب!!ضامن ندارد!

 

 

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 11:10 قبل از ظهر |

 می توانی خودت را بکشی!!!!!!!!!!

من  زیر دندانهای عزاییل ...سیب گاز میزنم!!


 اول: ....واقعا نمیدانم چگونه سپاسگذارمحبتهای شمامهربانان همیشه ی خاطراتم باشم 

 اگر امروز مجالی هست   از دعا های شماست 

دوم: وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

      که در طریقت ما کافریست رنجیدن 

سوم: با یک غزل قدیمی  بدست بوس شما می آیم...تابعد که...

...که میداند.......


 

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 4:32 بعد از ظهر |
               آگهی   مرگ!

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم  آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ   مرا  طعنه  به  یارم  بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید

                                              یاحق

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |

بنام خداوند جان آفرین

 

با سپاس از  دوستان عزیز شاعرم وهمه ی كساني كه ازسر لطف و مهربانی

دراين پست با نوشته هاي خود دل گرمم كردند .

بااجازه يك غزل تازه را به همه ي شما

تقديم مي نمايم

 

************************************* 

 

« در من زني  نمي گريد ! »

 

هواي ابري تهران حدود بعدازظهر

به شانه هاي من افتاده تني پرازآجر

 

تني كه خون كثيفي به دا منش  دارد

وسرفه هاي عجيبي درآستينش   پُر

 

چه برسرش آورده اين قماربد مذ هب

كه آس آن همه دل را دوباره مي زد بُر

 

بيا به به قصه ي تلخ زني كه مي گريد

خدا ! خدا ي قشنگم خداي من ! شُر شُر

 

صداي پنجه ي باران به گوش من خورده

مراببر به مسيحا ببر به طالعِ    حُر

 

ببر به ساقه ي سيبي كه سهم من باشد

به زمزَمي  برسانم كه گُر گرفتم    گُر

 

چقدر حس غريب پرنده ها دارد

اتاق ساكت و سردم نواركاست   كُر

 

به خواب مي روم امشب ومطمئن هستم

كه مي پذ يردم آخر نمي كند    دلخور

 

ومن سوال خودم را دوباره مي پرسم

نمي دهي تَن شب را زِ شانه هايم   سُر؟

 

ازآن طرفترِ دريا صِِدام خواهد كرد

آهاي دخترفردا صدف بياور    دُ ر

*************

دوستدار شما ؛  فهيمه محمودي تهران ؛  بيمارستان شريعتي مرداد 85

 

*************************************************  

************************************************* 

(...........)

 

ليلا سلام حال من اصلن درست نيست

دنيا بدون پنجره در زن درست نيست

 

اينجا يكي هواي مرا گچ گرفته است

باور كن اين مجادله با من درست نيست

 

با اين همه شبي كه به خوردم هميشه داد

ليلا نگو كه شوق نبودن درست نيست

 

امشب بيا به حال غزل استكان پر است

لا جرعه شعر سر نكشيدن درست نيست

 

امشب بيا دوباره پريــشاني مــرا

از من بگير و بگو: زن، درست نيست

 

با مرد ريشه هاي خودت از تبر نگو

اين حس بي ملاحظه حتماً درست نيست

 

خود را ببر به آب و نگو استخاره، نه

حرف از دهان سايه شنيدن درست نيست

 

دنيا هميشه توي تنش يك دريچه است

دنيا بدون پنجره در زن درست نيست

 

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |

 

 

ترانه : خدا یعنی نمی دونه ؟

 

 

یکی اون گوشه خوابیده ، یکی خوابش نمی گیره

نه آبی موند و نه دونه ، دلِ تابش نمی گیره

 

می خواد ماهی بشه اماازعمق تنگه می ترسه

یه عکس افتاده توچشماش ، ولی قابش نمی گیره

 

خدا یعنی نمی دونه که ماهم مشق شب داریم؟

که حتا صورت مارو به مهتابش نمی گیره

 

یکی پیدا بشه ، بسّه  دیگه چاقو به رگ بنده

یکی که قلب شب بوها تو محرابش نمی گیره

 

اگه یک رستم دیگه توی این قصه پیدا شه

نترس انگشت توبیخو به سهرابش نمی گیره

 

چقدر این قصه کم داره یه مرد رو به خورشیدو

یه آقایی که ماهی رو به قلابش نمی گیره

 

پراز شوق قناریهای عاشق رو بلندی ها

کسی که تابره برگرده آفتابش نمی گیره

 

خداجون من کم آوردم، چرایک لب نمی خندی؟

چرااون ابرپربارونتون آبش نمی گیره

 

به نت های پرازلالایی تاری که کوکم کرد

به جون شاعری که تو تشک خوابش نمی گیره

 

 

 

«  محا کمه ی مکافات »

 

یک   دو  سه  چاهار  پن   شش

 

در   دا  یه  ر  یه   قس   مت

 

ما   نق   ت  یه   پر   گا  ریم

 

لط  فا ن چه  تو  فر  ما  یی

 

حکم ازهمین دادگاه عمومی پیشانی بلندش را آویزان بود

 

ایستاده ، زل می زد

 

به انقلاب بالای سرم

 

چکش

 

جواب بده !

 

دردمکراسی این همه جور ، ناجور

 

چند شهید پیش  بینی می کنی سرکار؟

 

ای آقا! من بدون پیش بینی در مادرم شهیدم

 

گیسم را به دختران این شهر نبر ید ند

 

تا می توانی فهیمه راازحافظه ی خواهرانش پاک کن

 

بااین همه صفحه که بر پیشانی ام چیده اند

 

شما هم تاس بیندازید

 

ازدهانم قول گرفتم باحلوای شما شیرین  نزنم

 

دستی سر این خستگی بکش - بکش

 

این پرونده نیاز به فیزیوترابی ندارد

 

لطفن دستور بفرمایید

 

زمین خودش را خیس کرده

 

لابد آنفلوآنزای مرغی هم برای مردان شما ست !

 

وگرنه !

 

این همه آبادی  این همه آب به کدام دهان سرازیر است؟

 

 

+ نوشته شده توسط فهیمه محمودی در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |

    غزل ....................................«  زن  »

 

زن داشت می شکست ونمی گفت آه!

این تکه رانوشت وفرستاد سمت ماه

 

یک روسری به رنگ سفیدی برفها

پیراهنش بلند، کمی سبز و راه راه

 

این زن که بی بهانه به پاییز دادنش

رد می شود زکوچه ی تان هم ، به گاه گاه!

 

درچشمهای زن ، زنِ تنها نمانده است

جزحسرتی همیشه و تصویر یک نگاه

 

بادرد سایه های خودش خو گرفته بود

دراو نشسته بود یکی هم به اشتباه

 

تاآمدازدهن بپرد، نه !نمی روم....... !

پر دانش  دوباره و تبعید شد به  چاه

 

تنهابه جرم زن شدنش خم شدو شکست

آه ازدل شکسته ی زنهای بی گناه

 

حالا کنار پنجره زن ضجه می کشد

 

آه از تما م روزهای رفته ی من آه ، آه !

 

 

«نکند این شع