شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390
وسلامی دوباره واجب است بر من به دوستان مهربانم امید که ازحضور دوردور من دراین صفحه مجازی خرده بسیار نگیرندکه حوصله ام این سالها چندان به این سطرها مجال نمی دهد! باغزلی دوباره مهمانتان میکنم بااین خواهش از بعضیها که از روی دست هم بهتراست ننویسیم چراکه شنیده ایم چند وقتی است کسانی دست به سرقت اشعار میزنندو بعضی ها رابه ترحم درموردخودشان وامی دارند٬ به جاست که اشیاء مسروقه را به صاحبانشان برگردانند!وصاحبانشان راآنقدرنگران ننکنند که یا درسایتها ووبلاگها آبرویشان راببرنندیاخدای نکرده کاربه دادگاههای عمومی کشیده شود...
وحالا....
مثل آرامش آبی که خدا ساخته است
چه فرآیند قشنگی ز شما ساخته است
پس چراسهم تودرصحبت ناسوت من است-
-ازغزلخانه ی لاهوت جدا ساخته است؟!
این عجیب است که من اهل زمینم اما
مرغک روح مرا سربه هوا ساخته است
عشق شیطان رجیم است ولی باورکن
این پدرسوخته را نیزبه جا ساخته است!
شاه بیت غزلی تازه شدی درنفسم
یک نفردربدنم ازتوصدا ساخته است
باغ جولان ترا بی در و پیکر در من
اسب این حادثه راسخت رها ساخته است
جای خالی ترا باز خدا پرکرده
شعردردوری توباغم ماساخته است
حکمتی هست درایی مرحله حتما گل من
پس نمیگویم ازاین پس که چراساخته است
دست راگرجه کشیده است بگیرم دستت
چون بخواهی بروم نیز دوپاساخته است
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390
نکند این شعر سر زا بمیرد !
دومین مجموعه ی شعر فهیمه محمودی
فروش در نماشگاه کتاب تهران -انتشارات هزاره قوقنوس -شبستان -راهرو 2
غرفه21
پنجشنبه پانزدهم مهر 1389
!تو بیشتر از آنچه تصور شده بودی
برفرض که من بادل تویارنبودم
یاخالِ لبت بودوگرفتارنبودم
امّاگلکم!خرده مگیرازمن خسته
دربرزخ چشمان توهوشیارنبودم
من باغم تومردشدم مردشدم، مرد
پیش ازغم تو داخل آمارنبودم
نام تواگربردهنم بوسه نمی زد
اینقدر به تقدیروفادارنبودم
توبیشترازآنچه تصوّرشده بودی
من مطّلع ازقیمت بازارنبودم!
هرروزتراپای غزل گریه نوشتم
بااین که شبیه شب عزادارنبودم
رفتم بنویسم چه کسی پرده دری کرد
درحوصله یِ صحبتِ خودکارنبودم
پروانه شدم دورِپریشانِ تو،هرچند
درقصّه ی کوتاه تو بسیارنبودم
عیبی به تریبون وتووهمهمه هانیست
من باب دل خلوت حضّارنبودم!
سه شنبه دهم آذر 1388
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود (محمد علی بهمنی)
سلام و سیب و ستاره را با تمام وجودم تقدیم نگاه گرمتان می کنم ،اگرچه دیر آمدم خالی دستهایم را بپذیریدبا دو غزل" به سالم!"
(1)
با من شدند روح درختان سربلند
این دلبران شاد شکر خورده لوند!
دارم برای مرگ خودم نقشه می کشم
رو به نگاه منتظر آبی بلند
دارم برای مرگ خودم نقشه می کشم
تا می روم به سمت رها می خورم به بند
من را بگیر در بغلت ای خدای من
من را بمیر تا برهانی ام از گزند
من را بریز در غم افسانه های شهر
اقدام کن دوباره به کاری خداپسند
تلخ است قهوه ای که مرا نوش می کند
در فال من همیشه نیفتاده حبه قند
دیگرنمی خورند به درد من وشما
تقویم های مفسدهر ساله چرند
اینگونه است حال جهانی که در من است
انسان عصر تکنولوژی، عصر گوسفند
وارونه گشت هر چه تصور کنی ،ببین!
شیران سرشکسته و کفتار ارجمند
گوشم پر است از خودم و به که بس کنید
لعنت به هر چه موعظه، لعنت به هر چه پند
حالا که دلخوشم به یکی آسمان درخت
قدری مرا پرنده کن، قدری مرا بخند
من را بگیر در بغلت ای خدای من
من بمیر تا برهانی ام از گزند
(2)
ریل و قطار و پنجره و من، بدون تو
ته مانده ابهت یک زن، بدون تو
با چشمهای تو به رسیدن؟... نمی شود
دنبال یک دریچه به دیدن، بدون تو
یک بار مرگ را به خودم میپذیرم و
یک دفعه میشوم خود شیون ،بدون تو
ترجیح می دهم که فراموشتان کنم
آغوش وا کنم به پریدن، بدون تو
بیهوده است دل به تو بستن و می روم
سمت خودم ،همیشه روشن، بدون تو
میخواهم آسمان بشوم در پرنده ای
حتی به قدر یک سر سوزن، بدون تو
سهراب می شوم غم این اتفاق را
هی فکر میکنم به تهمتن، بدون تو
حالا قطار پاره به مقصد رسیده است
تا می رود پیاده شود"زن" بدون تو
می بیند از همیشه به ...نزدیکتر شدی
یعنی نمی تواند او اصلا بدون تو!
چهارشنبه یکم آبان 1387
یادش بخیرپاییز باآن طوفان رنگ ورنگ که برپا در دیده می کند. شاملوی بزرگ
(۱)
اولین بلوز زمستانه ام را
ازاتفاقهای دست نخورده
بیرون کشیدی
اما اسماعیل!
به سرمای هاجرانه ام
غزل های گرم بفرست
تا
چاقوی ابراهیمی ام را
احتمال وقوع معجزه بیشتر شود.
(۲)
شاید امسال قراراست که شاعربشود
پای مهمانی احساس تو حاضر بشود
گوش کن، حرف بدی نیست،خودش می گوید
دوست میداشت که درکوی تو عابربشود
به خودش گفت: ببین! حس قشنگی دارد
شب شعری که در این دلهره دایربشود
آرزو کرد که موسای پریشان تو را
درشب وحشت این دهکده ساحربشود
توی بازار مسلمانی او مرد نبود
وبدین شکل بر آن بود که کافر بشود
روی تردیدِ که، یامنتظرش می ماند-
-یا به قافیه این شعر " مسافر " بشود
رفت درخلوت باران به دلش سیلی زد
گفت مرفین بزنیدَم که "ترا" سِربشود
حیف قسمت نشد آیینه بدستش بدهی
دور پروانه ترین حس تو زائربشود
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
پای تمام چهارشنبه ها هستم!!
سلام ايندفه خيلي زود اومدم دستام پره !
به دلايلي ازاين به بعد زود به زود به روز ميشم،
يه وقت خسه نشن؟بهش بگو!!!!
(غزل)
انگارپراز بهار شد آبادي، انگار به اين منطقه عيد آوردند
باران دل ترسوي مرا روشن كن، گمنام تر از هرچه شهيد آوردند
انگار شب ازخانه اين مردم رفت، امروزدل عجيب اين آدمها
خالي شده بود از پر پروازولي، يك سوژه بسيار جديد آوردند!
فرياد زدند وروي دوشش بردندگفتند غريبي ي ترا مي فهميم
احساس نكن غريب هستي آقا،جان تو براي ما اميد آوردند
احساس قشنگ بوم نقاشي كو؟ فرياد بزن مداد رنگيها را
يك لحظه فقط آبي آبي آبي، يك فصل فقط دل سپيد آوردند
احساس بيا، بيا وهمراهي كن، احساس، بگو كدامشان را بكشم
اين راكه به شوق شعراوآمده است،اورا كه پرازهرچه كشيد آوردند
اسپند بيار آي زن آبادي من بعدبرادرعزيزي داري
شيون بكش اي واي شهيد، آي شهيد، آي شهيد... آوردند
(غزل مثنوی)
كاغذ كه برميداري از خودكار مي افتد
قالي يِ شعري ،بيهوا بردار مي افتد
دنبال نقشي تازه مي گردد ،كمد، انبار ؟
قابي فديمي از تو بر ديوار مي افتد
تصميم يك تصوير بكري از تو را دارد
تامي رود سمتت قلم ، ازكار مي افتد
شايد كه شاعر فن نقاشي بلد؟...نه، نه هست
شايد كه دارد اتفاق اين بار مي افتد
عكس رئال از مادري را دل ورق زد هي
در يك پلان از زندگي در سخت دشوارش!
برپاي فرزندي خميده سر به بالا داشت
پوتين جنگي واكس ميزد سرو رعنارا
اين چا چرابازي درآوردي قوافي را؟
بگذاربر گردم عقب اينبارميافتد:
يك اتفاقي تازه، نه
! هی »
من
نميتونم »
درسرنوشتم مادري هربارمي افتد
احساس هي در ميزند نقاش شاعرهم
درفكراو، سرگيچه ، دا دا دار مي افتد
روي سر دردي كه، كه، كه حالا بيشتردارم!
من از خدايي تازگي در خود خبر دارم
من پوكه را من پوكه راپوكم كه برگردي
كو كو ببين كوكو بگو كوكم كه بر گردي
من با سكوتي كهنه اماپا به زا هستم
اين شعرراهر لحلظه درشكلي رهاهستم
شلوار شعر كودكي هارااتو كردي
سوزن گرفتي زخم بابا را رفو كردي
مادر تورا در شال كفتر ها بزرگت كرد
غيرت به جرم بيقراري سهم گرگت كرد
اصلا چرارفتي كه حالا اينچنين باشد ؟
بين دل ما مانده ها ديوار چين باشد
ما ازشما ،مااز خدا ،از عيد برگشتيم
ما از قشنگيها ي يك خورشيد بر گشتيم
***********
حالا برو بگذار من آسوده تر باشم
يك شاعر نقاش گيج ودربه در باشم
حالا برو اين ماجرا بد شيميايي شد
قاب قديمي توحالا موميايي شد
*********
كاغذ تمنا كرده از خودكار مي افتد
قالي شعري بي هوا بر دار مي افتد
